تبليغاتX
فلور

فلور

تو را من چشم در راهم.......

جسارت ميخواهد نزديك شدن به افكاره زنى كه روزها مردانه با زندگى ميجنگد
اما شب ها از هق هق هاى زنانه بالشتش خيس است
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:9 توسط مژگان |

براي شناخت آدمها نبايد عجول بود، خودشون بعد يه مدت همه ويژگي هاي خوب و بدشونو نشون ميدن، فقط بايد صبور بود ...
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:8 توسط مژگان |

برای صداقتت باید تاوانی بپردازی, گاه به سنگینی زندگیت!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:8 توسط مژگان |

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:7 توسط مژگان |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:19 توسط مژگان |

کاش بفهمند که تو هم می فهمی !

آنگاه که بی صدا می گذری از همه چیز، می فهمی

آنگاه که از بغض و کینه می گذری ، می فهمی
...
آن دم که دل و لبت سکوت می کنند، باز می فهمی

دارم می رسم به آنجا که نفهمیدن فهمیدن هایم..

دیگر مهم نباشد

.

.

اما کاش در این عبور

چنگت نزنند

به استخوان می رسد گاهی این زخمها

وسوسه ات میکند کسی

تو هم ناخن در آوری

و یاد بگیری خراش دادن را....
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:25 توسط مژگان |

وقتی تو را اندازه لباسی می‌کنند که بی‌پرو برایت دوخته‌اند. بلندتر اگر باشی، پایت را می‌برند، کوتاه‌تر اگر باشی، تو را می‌کشند. آنها تویی را می‌خواهند که قدر آن لباس باشد که برایت دوخته‌اند. آنها تو را نمی‌خواهند. تویی را که فرض کرده‌اند می‌خواهند.
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:22 توسط مژگان |

ميداني گاهی تنها ماندن , بهای آدم ماندن هاست . شك نكن !
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:19 توسط مژگان |

زیادی صاف نباش

آدما تو جاهای صاف بیشتر ویراژ میدن...!
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 19:16 توسط مژگان |

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 13:59 توسط مژگان |


آخرين مطالب
» جسارت
» شناخت آدمها
» صداقت
» هنوز انسانیم!!!!!!!!!!!!
» سهراب سپهری
» کاش بفهمند که تو هم می فهمی !
» وقتی تو را اندازه لباسی می‌کنند
» شك نكن !
» زیادی صاف نباش
» نوروز1391

Design By : Pichak